تبليغاتX
ابر شلوار پوش
 

آدمای زیادی تو ذهنم وول میخورن. اول بودلر، بعد آنا آخماتوا... نهایتا" می رسم به سیلویا پلات که شعرش در هیچ سبک و توصیف و قاعده ای نمی گنجه... شیوه زندگی و از اون مهمتر مرگش باشکوهن... خودکشی با گاز...

لبخندِ ماه
شاید
به تو میمانست.
با همان احساس ِ
زیبا اما عصیانگرت.
شما هر دو
انعکاسی از نوری والا هستید.
حفره های توخالی ِ ماه در اندوه ِ زمین؛
و چهره ی تو
ثابت و بی تغییر.
و نخستین موهبت ِ تو، سنگ ساختن همه چیز است.


در آرامگاهی بزرگ چشم می گشایم
آنجا هستی.
در حالی که انگشتانت را بر میزِ مرمرین می کوبی؛
با کینه توزی زنانه ات،
نه چندان بی قرار اما،
به دنبال ِ بست های سیگار می گردی.
و آماده ای
برای جواب های دندان شکن.


ماه هم زیردستانش را کوچک می شمارد.
روزهنگام اما
چقدر مضحک به نظر می رسد.

ناخشنودی های تو
از سویی دیگر،
آمیخته با مهربانی ِ همیشگی ات
از شکاف ِ صندوق پستی از راه می رسد.
سپید و خالی،
و گسترنده همچون گاز.

هیچ روزی
خالی از شنیدنِ نام تو نیست.
هرجا هم که باشی،
در حال قدم زدن در آفریقا حتا؛
هنوز به فکر منی.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:35 توسط سمانه |

به حرفت گوش میدم و شعری میذارم از "پره ور" سوررئالیست


_کجا می روی ای زندانبان زیبا
با این کلید آغشته به خون؟

_می روم آن را که دوست می دارم آزاد کنم
اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد.
آن را که به بند کشیده ام
از سر مهر،ستمگرانه
در نهانی ترین هوسم
در شنیع ترین شکنجه ام
در دروغ های آینده
در بلاهت پیمان ها.
می خواهم رهاییش بخشم
می خواهم آزاد باشد
و حتا از یادم ببرد
و حتا برود
و حتا باز گردد و
دیگر بار دوستم بدارد
یا دیگری را دوست بدارد
اگر دیگری را خوش داشت.
...

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:51 توسط سمانه |

خواستم از پل الوار، شاعر فرانسوی و سوررئال محبوبم شعری بگذارم، شاعر مقاومت، دیدم کافه تیتر را بستند!

http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=525

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:14 توسط سمانه |

امروز اولين روز وبلاگ نويسي منه. اينجا دوست دارم از ادبيات و سبكهاي ادبي بنويسم. چيزيكه هميشه يه گوشه مغزم جولون ميداده. اسم وبلاگ هم نام يكي از كارهاي "ولاديمير ماياكوفسكي" است كه ارادت خاصي بهش دارم. نه كه فكر كنيد سرقت ادبيه! نه، صرفا يك اداي احترامه. بخشي از اين كار زيبا رو اينجا مينويسم كه باور كنيد راست ميگم!

يادت رفته چه ميگفتي؟

جك لندن

پول

عشق

من اما ميديدم

تو ژكوند بودي

تو را بايد ميربودند

تو را ربودند

مامان!

پسرت بهترين مريضي دنيا را گرفته

مامان!

قلب پسرت آتش گرفته

هر كلامي ميجهد بيرون

از دهان سوخته اش

رانده است و مطرود

دهان سوخته پسرت

روسپي خانه آتش گرفته يي است

قي ميكند، روسپيان برهنه اش را

مردم بو ميكشند

بو، بوي سوختگي است

آتش نشاني كمك

اما

آتش نشانها درنگ

تورا به چكمه هايتان

تورا به برق كلاه هتان

قلب مشتعلم را

با ملايمت خاموش كنيد

خودم برايتان

آب خواهم آورد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:55 توسط سمانه |